آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

321.کلمات جدید

اون روز تو ماشین نشسته بودیم مامانی گفت گوشی رو بده به من ... و تو برای اولین بار گفتی گوکی :* ... بعد گفت حوصله دارین بریم سعدی ؟ و تو گفتی سسی :* مامانی گفت نیگا عین طوطی شده و تو بامزه گفتی تودی :* فیلم تولدت رو نگاه میکنی و من یه جاش میگم مسعووود ... تو هم خیلی بانمک میگی اسووود :*  دیروز داشتی عکسهای تو گوشی رو میدیدی و دیدم هی میگی عمه ! و برام عجیب بود چون من عکسی از عمه ت ندارم ! نگاه کردم دیدم انبه رو میگی عمه :))) شب بابا داشت هندونه میاورد و تو دنبالش میدویدی و میگفتی انونه :))) پارک و سر سر که خیلی بانمک اداش میکنی و تاب و دست که دیگه قشنگ میگی دس قبلا س رو نمیگفتی و پا و خال رو که میگی خا و هرجایی یه خا پیدا میکنی :...
29 خرداد 1393

320. تولد دو سالگی

چند دقیقه ی دیگه 2 سالت تموم میشه عروسک :* دیشب برات یه مهمونی گرفتیم که قرار بود خودمونی باشه یهو خودشونی شد :) مامانی پیشنهاد داد دماوند باشه مهمونی که کاش خونه ی خودمون بود :( چون چند روز تعطیلی بود عمه و مریم هوس کرده بودن بیان اینجا و از اونجایی که بابا براش مهم نیست من مهمونی دارم گفته بود بیان :( هیچی دیگه کلا برنامه هام قر و قاط شد ... بعد اینجا ظرف و ظروف درست و به اندازه نیست ... حیاط رو هم که داشتن موزاییک میکردن نصفش درست شده بود نصفش نه ! اصن یه وضعی بود :( خلاصه اصلا از مهمونی راضی نبودم ... راستی عمو مسعود بالاخره اومد هااا ... ولی عمه رفت خیار گوجه ها رو آب بده :) سه شنبه مامانبزرگه اومد کمک ما ... هیچی دیگه ناهار خورد ...
15 خرداد 1393

319. ابه

دیروز اومدیم انبه بخوریم که بهش میگی عمه ! بعد کم کم شد ابه :*  به شیر کاکاءو میگی کاکا یا کاکو یا کوکو !!! به کون میگی اون :) به دایی میگی دویی :* دیروز تصمیم گرفتیم تولدت رو شب 15 هم بگیریم و دماوند مهمونی بگیریم ... عمو مسعود که گفت اااا بازم تولدش رو تو تعطیلیا میگیری ؟؟؟ خوب تولدش اونموقع س کی بگیریم به نظرش ؟؟؟ عمه جون نیز فرمودند که مادرشوهرشون شمال نیست و اینا باید برن گوجه خیارا رو آب بدن  و من دیگه رسما دعوتشون نمیکنم هیچ سالی ... تموم شد دیگه ... امسال هم بخاطر بابا مرتضی زنگ زدم ... ولی دیگه حرف هم بزنه جواب دارم  دیگه همین یادم میاد فعلا ! ...
12 خرداد 1393

318. تلفن

مامان حمومه و امیتیس خواب ! تلفن زنگ میزنه و امیتیس رو بیدار میکنه ... از حموم اومدم بیرون دیدم دو تا گوشی رو گوشت ه :* گوشی رو برداشتی و گذاشتی رو گوشت ... خوب بلد نیستی دکمه رو بزنی دیدی باز زنگ میزنه رفته بودی اون یکی گوشی رو هم برداشتی گذاشتی رو گوشت :)) بابا قلقلکت میده میگی گیگیل :* خیلی کلمات رو میگی ولی فقط در ضورت نیاز ! یعنی وقتی اِ اِ میکنی و بهت توجه نمیکنیم اسم اون چیزی که میخوای رو میگی ... مثلا امروز منو بردی دم کمد و حباب سارت رو میخواستی خیلی بانمک فوت کردی تا بفهمم بعدشم گفتی اُباب :* راستی به ماشین میگی می می جدیدا! خودمونی شدی باهاش :)) آهان اون روز که رفتیم خونه ی خواهر خاله مریم تو راه پله دست یه اقایی نون دیدی ...
3 خرداد 1393

317. این روزها

این روزهامون روزای جالبی نیست به چند دلیل ... اول اینکه تو هفته ی پیش دیدم انگشتت باد کرده و سیاه شده ! بردمت دکتر گفت تبخال ه !!! ولی اول بهمون انتی بیوتیک داد گفت صبر کنین تا علایم تبخال بیاد ... خلاصه 5 روز انتی بیوتیک خوردی و ما شاد شدیم که تموم شد جمعه دیدم علایم تبخال پدیدار شد :( خلاصه درمان با قرص اسیکلوویر شروع شد و بالاخره دیشب دیدم داره خشک میشه :) اون سری اول که رفتیم مطب خاله هانی هم بود و بهمون خوش گذشت راستی :) بعد سه شنبه صبح زنگ زدن به مرتضی که منتقل شده به قم :(( باز گریه های من شروع شد :( سه شنبه رفتیم پیش مرضی و بعدشم رفتیم ماشین تحویل گرفتیم و چهارشنبه مرتضی رفت :( شب برگشت ولی پنجشنبه صبح رفت و امروز برمیگرده ... ...
3 خرداد 1393
1